محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5105

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پس از مغرب به پيشواز وى رفتم و با وى بودم تا از منزل خويش گذشت و خانهء مهدى را رها كرد و سوى عبيد الله رفت ، به من گفت : « پسركم ، وى يار اين مرد است و نبايد با وى چنان رفتار كنيم كه مىكرده‌ايم يا آنچه را به يارى وى كرده‌ايم به حساب بياريم . » گويد : برفتيم تا به در ابو عبيد الله رسيديم و پدرم همچنان متوقف بود تا من نماز عشا را بكردم . ( 138 حاجب در آمد و گفت : « در آى . » وى قدم پيش نهاد ، من نيز قدم پيش نهادم . اما حاجب گفت : « اى ابو الفضل ، تنها براى تو اجازه گرفته‌ام . » گفت : « برو و به او خبر بده كه فضل با من است . » گويد : آنگاه روى به من كرد و گفت : « اين نيز از آن جمله است . » گويد : آنگاه حاجب برون آمد و به هر دومان اجازه داد كه من و پدرم وارد شديم ، ابو عبيد الله در صدر مجلس بر سجاده بود و بر بالشى تكيه داده بود ، با خود گفتم : براى پدرم برمىخيزد . اما براى وى برنخاست . گفتم : وقتى نزديك رسيد درست مىنشيند ، اما چنان نكرد ، گفتم : براى وى سجاده مىخواهد اما نخواست . گويد : پدرم مقابل روى او بر فرش نشست و او همچنان تكيه داده بود و از رهسپردن و سفر و حال وى پرسش مىكرد ، پدرم انتظار داشت از او دربارهء آنچه در مورد مهدى و تجديد بيعت وى كرده بود بپرسد اما از آن چشم پوشيد . پدرم خواست كه دربارهء آن سخن آغازد . گفت : « خبر شما به ما رسيده . » گويد پدرم مىخواست برخيزد گفت : « چنان مىبينم كه دربندها را بسته‌اند بهتر است بمانى . » پدرم گفت : « در بندها را به روى من نمىبندند . » گفت : « چرا ، بسته‌اند . » گويد : پدرم گمان كرد كه مىخواهد او را نگهدارد كه از رنج راه بياسايد و